تبليغاتX
قاتی پاتی








قاتی پاتی

بازهم سلام

مانا دلم گرفته است دلم هوای از خود رمیدن دارد .از خود رمیدن و به تو رسیدن .

به تو و به عطر بافه های گندم به کودکی و بازیهای کودکانه در کوچه ها و دشتهای

باز و بازیهای شبانه و صدای ریزش ملایم ابها بر سنگ فرش ها ٬به جوانه ها ی کاج

و سپیدار به ازدحام صدای گنجشکهان به گاه غروب در میان انبوه سدرها .

به غروب های بندر و ساحل ساکت و ارام به تو رسیدن ودر کنار تو ارامش یافتن

مانا بیا برویم خانه ای می سازیم .خانه ای کوچک میان جنگلهای انبوه میان

دشتهای شقایق پوش .خانه ای چوبین می سازیم و در گوشه ای عاشقانه خواهیم

زیست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:5 توسط جاوید | |

چرا در جمع شادمانان چنین افسرده ای ؟

از دو چشمت پیداست که اشک فراوان ریخته ای .

آری در تنهایی گریستم زیرا غمی گران بردلم نشسته بود اما اشک هایی

که از دو دیده فرو می ریزم آنقدر دلپذیرند که دلم را تسلی می بخشد .

بیا دعوت دوستان شادمانت را بپذیر در کنار من بنشین و درد دلت را با ما

در میان گذار بگو چه چیز از دست داده ای که چنین نومیدی ؟

آخر شما که میان این همه سر وصدا از آشفتگی مرا در نخواهید یافت ...

نه اصلا هیچ دردی ندارم از غم هیچ نمی نالم ٬

پس ای جوان از جای بر خیز در سن وسال تو هنوز جرات کافی برای باز

یافتن گمشده ها از دست نرفته است .

آخر ستارگان را که نمیتوان به زمین خواند فقط باید شبانگاهان از فروغ

انان لذت برد و به زیبایی شان نگریست .

بسیار خوب قول می دهم که روزهای دراز به آسمان زیبا بنگرم .

اما برای خدا بگذارید شب ها را با خیال خود تنها کنم و بگریم .بگذارید

شب مال من باشد تا انقدر بگریم که دیگر یارای گریستن نداشته باشم

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 13:22 توسط جاوید | |

کودکی که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید می گویند شما فردا مرا به

زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم

برای زندگی به انجا بروم ؟؟

خداوند پاسخ داد از میان تعداد بسیاری از فر شتگان ٬من یکی را برای تو ذر

نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد .

کودک پرسید خدایا لطفا نام فرشته ام را به من بگویید .خداوند شانه او را

نوازش کرد و پاسخ داد

نام فرشته ات اهمیتی ندارد .می توانی براحتی او را مادر صدا کنی

اری فرشته خوبیها مادر

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 12:1 توسط جاوید | |

من در این گوشه ویرانه به تنهایی خود می نگرم .مرا یاد کن که دیری ست

از خاطره ها رفته ام مرا به سوی خود بخوان .بگذار سخن یگویم که روزگاریست

مهر خاموشی بر لب زد ه ام و در هیاهوی بی کسی گم گشته ام .

دستانت را به دستانم بسپار که دلم هوای تو دارد مرا به حال خود رها مکن .

اخر شکسته بال پروازم .محتاجم ٬محتاج همراهی تو

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 6:21 توسط جاوید | |

آرزو ...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟"
گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!
چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.
باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ،
با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم!
با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 12:33 توسط جاوید | |

وقتی کسی را دوست دارید

وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.

وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.

وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.

وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.

وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید.

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.

وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.

وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.

وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.

وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.

وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید.

به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 7:1 توسط جاوید | |

 

خودکشی

کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی
خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....
زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم
و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و
بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم
درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد
شده در درئن معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که
گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

 

مرسی ابجی شیرین این داستان رو واسم فرستادی

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 13:34 توسط جاوید | |

اگر مرتکب اشتبا هی شدی همیشه شانس دوباره ای وجود دارد

و می توانی از نو شروع کنی از این روست که فرو افتادن به معنی

شکست نیست بلکه شکست یعنی فرو افتادن

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 22:14 توسط جاوید | |

فردا مهم ترین چیز در زندگیه .طفلک نصف شب خودشو تر و تمبز

به دست ما می سپره به این امید که ما از دیروز چیزی یاد گرفته باشیم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 22:9 توسط جاوید | |

سلام بازهم منم اومدم دوباره در کنار دوستان خوبم باشم شرمنده همتون

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 14:44 توسط جاوید | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت